ویترین
 
 
ورود اعضا
 
 
مقايسه کالاها
 
مقایسه
نام کالا  
 
سبد خريد
 
سبد خرید
نام کالا تعداد کالا  
قيمت کل : 0 ريال
 
گروهها
 
 
راهنمای خرید
 
 
جزئيات کالا
 

  رویای نیمه شب
موجود نیست
رویای نیمه شب
نام کالا :
1976
کد کالا :
85,000 ريال
قيمت کالا :
51,000 ريال
قيمت با تخفيف :
307 گرم
وزن (کالا + بسته بندی) :
‎۴ مرداد ۱۳۹۵ ۱۲:۲۳
تاريخ ثبت :
796
تعداد بازديد :
لینک های مرتبط :
 

عنوان : رویای نیمه شب
موضوع: رمّانی زیبا و خواندنی که بر اساس یکی از داستانهای واقعی تشرّف به محضر حضرت بقیه الله الاعظم(عج)، برگرفته از کتاب شریف العبقری الحسان به رشته تحریر در آمده است.
مولف: مظفر سالاری
ناشر: کتابستان معرفت
قطع: رقعی/شومیز
تعدادصفحات: 278


  • توضیحات کالا
  • نظرات
این اثر داستانی است عاشقانه با زمینه‎ی مذهبی که حکایت از دلدادگی جوانی پاک سیرت از اهل سنت به دختری شیعه مذهب دارد که در راه وصال با موانع و اتفاقاتی تلخ و شیرین مواجه است.
جذابیت قلم نویسنده به اندازه‎ای است که مخاطب را دچار خود کرده و تا انتهای داستان همراه می‎سازد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
یک بخش‌ خواندنی از کتاب «رویای نیمه شب»

صبح ها، بازار خلوت بود. هر وقت مشتری نبود، روی الگوهایی که طراحی کرده بودم کار می کردم. یکی از دارالحکومه خبرآورده بود که خانواده حاکم قصد دارند همین روزها، برای خرید به مغازهٔ ما بیایند.
دو زن که صورت خود را پوشانده بودند و تنہا چشمهایشان پیدا بود، وارد مغازه شدند. دقیقه ای به قفسه ها و جعبه های آینه نگاه کردند. زن به پدربزرگم نزدیک شد. سلام کرد و گفت: «ما آشنا هستیم، صبح اول وقت که مغازه خلوت است آمده ایم تا جنس خوبی بگیریم و بروبم.))
پدربزرگ با دستپاچگی ساختگی، مرواریدها را توی پیاله ای بلوری گذاشت و گفت: «معذرت می خواهم بانو من و مغازه ام در خدمت شما هستیم.»
خیلی از مشتری ها خود را آشنا معرفی می کردند تا تخفیف بگیرند. پوزخندی زدم و به کارم ادامه دادم. آشنا به نظر نمی رسیدند. حسابدار، پیالهٔ مرواریدها را برداشت وتوی صندوق بزرگ آهنی گذاشت و درش را قفل زد. روی صندوق، تشک کوچکی بود. حسابدار روی آن نشست. پدربزرگ از زن پرسید: «اهل حله اید؟»
زن سری تکان داد و خیلی آهسته خندید. - من همسرابورجح حمامی هستم. هر دو خشکمان زد. پدربزرگ به سرفه افتاد و با خنده گفت: «به به! چشم ما روشن! خیلی خوش آمدید! چرا خبرنکردید که تشریف می آورید؟ چرا از همان اول، خودتان را معرفی نکردید تا ما با احترام از شما استقبال کنیم؟ خجالتمان دادید. یادی نشده باشد؟ خواهش می کنم دربارهٔ رفتار ما چیزی به دوست و برادرم ابورجح نگویید!»
باور کنید دست و پایم را گم کردم. دارم خواب می بینم که همسر ابوراجح به مغازه ما آمده اند! ممنونم که ما را قابل دانسته اید. لابد آن خانم رشید و باوقار، ریحانه خانم هستند. درست حدس زدم؟
مادر اندکی به طرف دخترش چرخید و گفت: «بله.»
ریحانه آهسته سلام کرد و سرش را پایان انداخت . باورم نمیشد آن قدر بزرگ شده باشد.
علیک السلام دخترم! عجب قدی کشیده ای خداحفظت کند! انگار همین دیروز بود که دست در دست هاشم، سراسیمه وارد مغانی شدید و گفتید: «مرد کوتوله شعبده بازی گفته اگر سکه ای بدهیم، شتری را توی شیشه می کند.»
پدربزرگ خندید. نگاه شرم آگین من و ریحانه لحظه ای به هم گره خورد.
این هم هاشم است. می بینید که او هم برای خودش مردی شده. خدا پدرش را رحمت کند؛ گاهی خیال می کنم پدرش این جا نشسته و کاغذ، سیاه می کند. با آن خدابیامرز مو نمی زند. اگر یک ساعت نبینمش، دلتنگ می شوم؛ ببینید چطور مثل دخترها خجالتی است و قرمز می شود؛ او دلش میخواست آن بالا توی کارگاه بنشیند و جواهرسازی کند، ولی من نگذاشتم . دلم میخواست پیش خودم، کنار خودم باشد. این طوری خیالم راحت است.
به مادر ریحانه سلام کردم. جواب سلامم را داد و به پدربزرگ گفت: واقعا که بچه ها زودتراز بوته کدو بزرگ می شوند. خدا برای شما نگهش دارد و سایۀ شمار را از سر او و ما کوتاه نکند!»
پدربزرگ با دستمال ابریشمی، اشکش را پاک کرد.
بله راست گفتید. انگار ساعتی پیش بود که آن حلوا فروش دوره گرد، دست هاشم را گرفته بود و به دنبال خودش می کشید ومی آورد. ریحانه همراهشان میدوید و گریه می کرد. مردکی آمد و گفت: «این پسربچه به اندازه یک درهم از من حلوا گرفته و با خواهرش خورده. حالا که پول را می خواهم، میگوید برو از ابونعیم بگیر» خیال می کرد هاشم و ریحانه از این بچه های بی سروپا هستند که در عمرشان حلوا نخورده اند.
مادر ریحانه آهسته خندید و گفت: «امان از دست این بچه ها! پس بی خود نبود که ریحانه، هر روز صبح، پایش را توی یک کفش می کرد که می خواهم بروم با هاشم بازی کنم.»
من هم بی صدا خندیدم. این بار مواظب بودم به ریحانه نگاه نکنم تا مبادا باز نگاهمان به هم بیفتد. - میدانید به آن مردک حلوافروش چه گفتم؟ گفتم: «همه ظرف حلوایت را چند می فروشی؟» گفت: «اگر همه را بخرید. پنج درهم.» پولش را دادم و گفت: «برو این حلوا را بین بچه های دست فروش قسمت کن و دعاگوی این مشتریهای کوچولو باش !»
پدربزرگی از ته دل خندید.
باید بودید و قیافه اش را می دیدید. همین طور چارشاخ مانده بود. بعد هم تعظیم کنان راهش را کشید و رفت.
برایم جالب بود که پدربزرگ همه چیز را به آن روشنی به یاد داشته باشد.

ارسال نظر
نام و نام خانوادگی *:
پست الکترونیکی :
وب سایت :
متن نظر *:
 
نظر سنجی
 
نظر شما در مورد پورتال جدید مرکز فرهنگی ولیعصر(عج) چیست ؟

 
جستجو
 
 
.
 
 
آدرس مرکز ولیعصر(عج)
 
مشهد مقدس
میدان ده دی
نبش امام خمینی (ره) 34
پلاک 5


 
نظر سنجی
 
نظر شما در مورد پورتال جدید مرکز فرهنگی ولیعصر(عج) چیست ؟

 
فروش ویژه